خرید بک لینک

درباره سایت

+۵۲

امکانات وب

داستان از آنجا شروع شد که به روناک زنگ زدم ، دلش پر بود از بچه ها ، از هزینه های خانه مجردی .اوضاعش با دوست پسرش خوب پیش میرفت.گفت چهارشنبه مامانم اینا رفتن ییلاق ، منم گفتم بیا خونمون باهم شام بخوری

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:45

داستان از انجا شروع شد که مامان گفت : عاشق شدی دیگه ! معلومه ... ول کن این عشقو گفتم : به جای اینکه پشتم باشی ! اینجوری میگی . باید بهم کمک کنی نه اینکه با یه جمله بگی ولش کن .یهو اروم تر گفت : اگه می

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:45

بوی پاییز میاد نه ؟

+ تو عاشقی ٬ بوی پاییزو حس میکنی

خندیدم ...

نه واقعا بوی پاییز نمیاد؟

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:45

طول میکشه تا بخوای یکیو از ذهن ات بیرون کنی ٬ چه برسه دلت ...

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:45

هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و انتظار من در اولین روز پاییز پایان یافت

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:45

اولین باری که صداشو شنیدم ٬ کفم برید

صداش خیلی دلنشین بود ...

بعدها دوست داشتم بارها و بارها صداشو بشنوم ...

و جالب تر اینکه هر بار هم برام جذاب بود ...

و بدتر از اون دیگه صدایی نیومد که منو این همه به وجد بیاره ...

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:45

داستان از اونجا شروع شد که مامان پرسید پسره ازش خبری نشد ؟ خبری داری ازش

نگاش کردم گفتم نه . گفت : ا؟ گفتم : گور باباش

گفت افرین ٬ پیشرفت میبینم

گفتم اره دیگه پس چی بگم

گفت : این که مثلا خدا پیغمبر سرش میشد اینکارو کرد چه برسه به بقیه .

با احساسات یه دختر بازی کرد وقتی میدونست نمیشه نباید ادامه میداد.

هیچی نگفتم

رفتم توی اتاقم ...

حالم گرفته شده بود ...

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:45

نمیدونم دارم مراتب لاشی بودن رو طی میکنم یا نه ولی احساس میکنم دور شدم از اون چهارچوب سفت و سختم .و واقعا محیط خیلی ریز روی ادم تاثیر میذاره...داشتم اونروز به دغدغه های روناک و دوست پسرش فکر میکردم .

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:45

صفحه بندی